|
عنوان وبلاگ توضیحات وبلاگ درباره وبلاگ دیدار ما همان ساعت ِ نامعلوم ِ دلنشین آرشيو وبلاگ برای شنیدن صدای خدا لازم نیست خیلی رو همه زندگیت دقیق شی,همونطور که لازم نیست خیلی سرسری زندگیتو بگذرونی.... صدای خدا ممکنه گاهی از پنجره ی اتاقت بیاد تو خونت,گاهی حتی با صدای مـــادرت گوش تو رو نوازش کنه... مراقب باش هیچ وقت این صدا رو فراموش نکنی پی نوشت:خواستم اصلا یه چیز دیگه بنویسم اما با یه صحبت مادرم مطلبم کن فیکون شد! میخواستم از خاطره ی امروز با دوستام تو شهر بازی و جیغ های جیـــغـــمون توش بنویسم که نشد! موضوع مطلب : خاطرات روزانه چهارشنبه نهم فروردین 1391 :: 0:11
تو تصوراتمم نمیگنجید روزی بیاد که فقط از فرط بیکاری و نه از دلتنگی بیام اینجا,بعد اصلا یادم نیاد آخرین پستی که نوشتم چی بوده,اونوقت مجبور شم برم تو صفحه ی وبلاگ و تاریخ و موضوع آخرین پستم رو بخونم و ببینم از یک ماه بیشتر میشه که چیزی ننوشتم :| هرچی فکر می کنم دلیل خاصی برای این بی وفایی پیدا نمی کنم! شاید اینم یه جور اقتضای شرایط باشه و مجددا بیفتم رو مود نوشتن...البته دیگه دارم به این فکر می کنم که ننوشتنم بهتر از نوشتنمه,چون اینطوری فرصت بیشتری برای خودم و وقتم دارم.لااقل یکی از دغدغه های ذهنیم که نوشتن تو اینجاس کم میشه. این یه قسمتو فقط برای خودم مینویسم,برای وقتی که بعد از مدت ها باز هم اومدم اینجا با خوندنش احساس غرور کنم و یه ایول مشت به خودم بگم:اینکه بالاخره تو این 4 ماه تونستم باز به خودم ثابت کنم که من همون مونا هستم و هیچ تغییری توم ایجاد نشده...هیچ فاصله ای بین الانم و خودم نیفتاده و ازین بابت خیلی خوشحالم. سال 90 برای من سالی خواهد بود که هیچ رقمه فراموشش نخواهم کرد,فقط از حیث اتفاق خیلی متفاوتی که برام تو اوایل این سال افتاد و دید خودم و همه رو نسبت به من خیلی عوض کرد,سالی که دوستانم رو بهتر از قبل توش شناختم و متوجه شدم که هیچ کس برای آدم,"مادر" نمیشه.واقعا میخوام دیگه قدرشو بدونم و تا اونجایی که میتونم به خدمت مادرم درآم. امیدوارم امسال,سالی پر از آرامش و برکت باشه...برای همگیمون از همینجا هم سال نو رو به دوستان وبلاگی گلم,دنیا خانوم,آقا معین؛آقا محمد,حنانه خانوم,آقا رضاو..تبریک میگم. موضوع مطلب : زندگی شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 :: 0:43
حس یه بچه مدرسه ای رو دارم که بعد از دو هفته تعطیلات عید باید فردای بعد از سیزده بدر راهی مدرسش شه با دلهره ای وصف نشدنی از پی پیک شادی ای که تو این دو هفته رنگ مداد به خودش ندیده! دقیقا یه ماهی میشه که پامو تو دانشگاه و مسیر رسیدن بهش نذاشتم,نمیدونم فردا از کدوم مسیر برم مسیر مترو هفت تیر یا مصلی؟! هر چی بهونه هم واسه مامانم میارم که آخه دلم واست تنگ میشه فردا تا شب بیرون باشم میگه غصت نباشه موبایل منو ببر هر دو ساعت بهت زنگ میزنم بچه آمادگی من! میگم من که دیگه موبایلو سه طلاقه کردم,نمیبرمش.میگه کم دقم بده,هوا معلوم نیست فردا چی میشه نگرانت میشم بیا بریم یه گوشی بخریم سیم کارتتو بنداز مثه بقیه یه گوشی همراهت باشه,اصلا بندازش ته کیفت هروقت زنگ خورد جواب بده ولی من خیلی وقته که دیگه وابستگی به موبایلو تو خودم کشتم,اردیبهشت که بیاد میشه اولین سالگرد طلاق من و موبایل! بزن اون کف محمدی رو ده شب کمد دیواریمو باز کردم از توش بافتنی طوسی ای رو که از یزد (از یه پاساژی که اگه اشتباه نکنم اسمش ازادی بود کنار میدون آزادی یا ولیعصرخریدم )برداشتم با شلوار طوسی پررنگم و مقنعه طوسیم,مقنعم یه اتو میطلبید که زدم به دل گرفتش! یه جوراب کرم رنگم زدم تنگ تمام اینا :| فردا صبح ساعت پنج و نیمم باید خودمو به تمامی این محتویات الصاق کنم و پستش کنم به دانشگاهمون برسه به دست یه چند تا استاد و دوست و روش بنویسم تحفه ای ناقابل. کیفمم آماده کردم گذاشتم جلو کتابخونه توشم چند تا شکلات انداختم تا فردا جون کندنم راحتتر صورت بگیره,یه دو ماهی میشه که دیگه غذا خوردنم طلاق دادم!دیروز و امروز بعد مدتها یه ناهار و صبحانه ی مشت زدم تا مزه ی غذا از یادم نره و تو این مدت خودمو با میوه و آجیل و سالاد سرپا نگه داشتم,البته این باعث نشد تا دلبستگیم به آشپزی رو از دست بدم,چند وقت پیش یه غذای شیرازی به نام "قنبر پلو" گذاشتم که بسی لذیذ و خوشــِــمـز بود! ایشالا دستور پختشو میذارم تا گوارای جان دوستان عزیز هم بشه. از درد فردا دانشگاه رفتن دیگه خیلی دارم چرت میگم!کم مونده بشینم حرفای خاله زنکی بزنم و ا ِله و بـِـله و جیـم بـِـله! برم بخوابم که فردا "راه مرا خواهد خواند" موضوع مطلب : خاطرات دانشگاه یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 :: 0:15
بیستم دی بود امتحاناتم تموم شد امروزم بیستم بهمنه!تقریبا یه ماهی میشه که دارم با فراغ بال استراحت میکنم. دوهفته ای هست که کلاسام شروع شده گذاشتم هفته ی بعد کرکره ی دانشگاهو از شنبه تا چهارشنبه بدم بالا. کارایی که تو این یه ماه استراحت مطلق انجام دادم: - اول از همه پنج شنبه ی همون هفته که امتحانام تموم شد(22دی) با داداشی و خواهرم و دوماد پاشدیم رفتیم جمهوری راسته ی آلات لهو و لعب فروشا.یه گیتار گرفتم از ته یکی از کوچه های پرت جمهوری که توش فروشگاهی آلیک نام واقع شده بود.ازونجاییم که گردنم نمیخوابید برم کلاس موسیقی یه پک آموزش گرفتم و هر از چندی میشینم تمرین میکنم و همش به این فک می کنم کی میتونم آهنگ "داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی.." رو بزنم؟! - چند روزی از داستان بالا نگذشته بود که با خواهرم و دوماد و مامان و بابا,یه ماشینه زدیم سمت کویر!رفتیم به شهر یکی از بهترین دوستام(خیابونی ِگل),خیلی سفر خاطره انگیزی بود هنوزم یاد هر روزش میفتم کلی حس زندگی بهم دست میده!ایشالا تو پست بعدی میشینم سفرنامشو با چند تا عکس از 800 تایی که من و دوماد با هم گرفتیم میزارم!البته اگه حوصلتون سر نره:) -بعد از بازگشت از "یزد و توابع" یه چند روزی استراحت مطلق بودیم و داشتیم خودمونو با خوردنیای خوشمزش سرگرم میکردیم که مشاهده کردیم هنوز نمره هامون ثبت آموزش نشده و خیلی از دروسی که این ترم برداشتیم معتبر نشده این شد که با چاچارا(رفقام) رفتیم به سمت یونیکده و دعوا دعوا دعوا سر دو رقم نمره! -یه حالیم که این وسطا ازمون گرفته شد پر شدن تمامی کاروانای مکه بود!یعنی تمام کاروانایی که مدینه اول بودن تو آن واحد پر شدن و اون روزی که ثبت نام از ساعت 8 شروع میشد ,بابام ساعت 11 رفته بود دفاتر کاروانای حج همه زده بودن تکمیل ظرفیت,حتما قسمت نبود و این سفر خاطره انگیز خانوادگی موکول شد به ارذیبهشت و بلکن گرمای طاقت فرسای تابستون بعد امتحانات. -خواستیم یه سفر بریم عتبات که خوردیم به سرما و ناآرومی های شدیدش,پس به همراه خواهرمون تصمیم گرفتیم یا بریم هند یا مالزی یا دبی.چند روزم افتادیم دنبال تور اما نمیدونم مامانم چطور مخ خواهرمو زد که نمیذارم ته تغاریم با تو و شوورت تنها بیاد مگه اینکه داداشیم بیاد,داداشیم که دستمونو گذاشت تو پوست گردو با پروژه و فارغ التحصیلی و این چیزا تا اینکه خوردیم به شروع ترم و در آخر اینکه قضیه سفر مالیده شد. -تو این وسطا هم یکم هنرمند شدیم مثلتن و یه چندتایی نقاشی با گواش کشیدیم و دلمونو خوش کردیم که از هر بند بند ِ انگشتمون هنر میچکه! -شنبه ی این هفته هم مامان یه مهمونی با ظرفیت باز گرفت طوری که حتی نمیدونستیم باید میزبان چند نفر مهمون باشیم! ازونجاییم که مامانم خیلی دل گندست تمام کارا و خریداشو گذاشته بود روز آخر و تازه ساعت 4 عصر جمعه پا شد با برادرم رفت خرید و من موندم با یه خونه نا مرتب و درهم برهم!در عرض 5 ساعت کل خونه رو طوری چیدم که دیگه کمرم صاف نمی شد! روز مهمونیم که به خودمون اومدیم دیدیم دقیقا 100 نفر خونه رو محاصره کردن و کل پذیرایی از این همه افتاد رو دوش من و خواهرم و یه خانومه که برای کمک اومده بود.وقتی خلاصه مهمونی تموم شد و مهمونا رفتن خط و نشونی برای مادرم کشیدم که فکر نکنم دیگه هوس مهمونی با ظرفیت آزاد کنه! - از یکشنبه تا الانم دارم فقط استراحت میکنم طوریکه 4-5 صبح میخوابم 1-2 بعد از ظهر پا میشم یه نماز میخونم و میوه میخورم و تو اینترنت مچرخم و میشه 5 عصر دوباره رو کاناپه جلو تلویزیون میخوابم 10 پا میشم نماز میخونم باز یکم میوه میخورم و باز تو اینترنت میچرخم تا وقت خوابم شه...غصم گرفته چطور این عادتو برای رفتن به دانشگاه ترک کنم؟:( موضوع مطلب : خاطرات روزانه چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 :: 22:32
حرف واسه زدن زیاد دارم اما نمیدونم چرا حس حرف زدنم نمیاد! ایشالا با یه گونی پر از حرفای کهنه میام در تک تک خونه هاتون و اونو با حرفای نو شما تعویض میکنم:) ننوشتنم به معنای نخوندنتون نیس,هر روز میام و مطالب دوستانو یه ناخونک میزنم اما میگم حس حرف زدنم نمیاد که بخوام کامنت بذارم,گرچه کامنت دونیم پره از حرفای تکراری:| همه دوستان هستن الا خیابونی؟!...کجایی خیابونی سر سبز؟ ما رو از خودت بی خبر نذار. شروع ترم جدید هم تسلیت باد :( موضوع مطلب : خاطرات روزانه پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 :: 0:19
یادمه من و تو یه برنامه ی خیلی چیپ از یه مجری رده پایین به نام "چرا که نه؟" داشت.موضوع برنامه این بود که این مجریه که اسمش ندا بود پا می شد و می رفت مشاغل مختلف رو تجربه می کرد از رقص فلامینگوئی گرفته تا نظافتچی ای و شستن توالتای مردم و داگ واکر شدن و جمع کردن فضولات حیوونا.
حالا ایران برداشه یه برنامه یا همین محتوا زده به نام "دیده میشوید" , یه مجریم گذاشته دور از جون شما مبری از هر گونه استعداد و شکوفایی که البته کمی هم شیرین میزنه. ازین برنامه های تقلیدی کم توی صدا و سیمای وطنیمون ساخته نمیشه با پول بی صاحب بیت المال. حالا روا ست بنشینیم جای دیدن برنامه های اورجینال,برنامه های تقلیدی بی کیفیت اینا رو با گیرنده های دیجیتالی که به قیمت همون دیش های اسلام ستیزه ببینیم؟ موضوع مطلب : دوشنبه پنجم دی 1390 :: 18:29
دوشنبه ی دو هفته پیش بود,کلاس نداشتم و از قضا صبح زود از خواب پا شدم,مادرم این حرکت منو غنیمت دید و گفت پاشو بریم استخر .منم برای استخر رفتن نیاز به حال و حوصله و دل خوش دارم که در اون روز کذایی یافت نمی شد. خلاصه مادرم که رگ خوابم دستشه با کلی قربون صدقه راضیم کرد که بریم استخر.تا دم در پاساژی که استخر توشه رفتیم که ناغافل یک عطاری جلوی چشممون سبز شد.مادر ما هم که عشق طب سنتی و عرقیات گیاهی و اسطخودوس و خیلی چیزای دیگه ,رفت داخل تا کمی خرید کنه.منم بیرون داشتم تابلو فرشای یه مغازه رو می دیدم و عشق می کردم تا اینکه مادرم با دست خالی برگشت و گفت مونا همین الان یه خانوم دکتر ِطب سنتی کار اومد تو عطاری بیا بریم پیشش ویزیتمون کنه. منم اصرار که مگه من مرضی دارم که بخوام برم پیشش؟و مادرمم انکار که ضرر نمیکنی.همین که ما رفتیم داخل عطاری پر شد از خانوم هایی که از چند هفته پیش وقت گرفته بودن و خوشبختانه یا بدبختانه ما شانس آوردیم و اولین نفر بودیم و نیازی به وقت قبلی نداشتیم. نشستیم جلوش و دوربین دیجیتالشو از تو کیفش در آورد و از چشم راستمون عکس انداخت!!! و نشست به تحلیل جسم و خلقم.جالبیش این بود که راجع به خلقیاتم انقدر درست می گفت که یه لحظه شک کردم نکنه اومدم پیش فالگیر. بهم گفت اصلا به بدنت توجهی نداری و نیاز به پاکسازی کبد داری,منم مثه ببو ها زودی گفتم من که الکل مصرف نمیکنم,گفت الکلی ها که فاتحه کبدشون خوندست!برو خدا رو شکر کن... و برای این پاکسازی کبد ِصاحب مردمون 2 هفته رژیم گیاه خواری رفت تو پاچمون و فردا آخرین روزشه خدا رو شکر.2 هفته پر از بدبختی,هـــی غذاهای خوشمزه رو می دیدی(مخصوصا تو شب یلدا) و نمیتونستی حتی بهشون دست بزنی:( 2 هفته ی بدی نبود مخصوصا اینکه 5 کیلویی هم آب رفتیم:) و پوستمون به شفافیت پوست نوزاد شد:) استخر هم که مالیده شد:)) موضوع مطلب : خاطرات روزانه یکشنبه چهارم دی 1390 :: 20:31
اگه تقویمو باز کنید که توش نوشته شده"روز پژوهش",اگرم مثه من سال تا سال واسه دیدن روز تحویل سال نرین سراغش که آذر بودن و مرداد بودنش فرقی واستون نمیکنه چه برسه به 25 یا 3 بودنش! ولی تو تقویم من این روز در کنار روز پژوهش بودنش یه عنوان دیگه رو هم شامل میشه و اونم تولد رفیقم متیو هستش:) هر سال که سررسید جدید میاد سراغم اولین کارم اینه که ببینم روز تولدم چند شنبه میشه؟(حالا چرا این کارو میکنمو نمیدونم,اینم اضافه کنید به پست" این طور فردی هستم "قسمت خریتش),بعد یه مداد رنگی بر میدارم تولد اعضای خونواده و دوستامو (که فقط متیو و سدو میشن) رو علامت میزنم:) موضوع مطلب : زندگی جمعه بیست و پنجم آذر 1390 :: 17:31
اعصابم که میریزه بهم منتظر کوچکترین حرکت از جانب کسانی که با تمام وجود دوستشون دارم هستم تا این مواد مذاب و سوزان آتشفشان در حال غل زدن ِ درونمو بریزم رو سر خودم و خودشون! بعدشم مثه یه مرداب آروم و ساکت میریزم تو خودم و طبق معمول میام رو تختم و لپ تاپو میذارم رو شکمم و پاهامم ناخودآگاه زاویه 90 درجه با سطح تخت درست میکنه و ساعت ها در همین حالت باقی می مونم در حالی که دارم خودمو تو دنیایی که ورودیش از همین لپ تاپ ِ روی شکممه,خالی ِ خالی میکنم. بعد که اعضای تحتانی کمرم شروع کرد به آه و ناله و کرخت شدن,پا میشم میرم پیش اون فردی که از عصبانیتم جزغاله شده و خیلی رک میگم:منو می بخشی؟ این طور آدمی(!) هستم. عصبانیتم که خیلی زیاد باشه باید به یه جا یا یه فرد مشت و لگد بزنم!اگه برادرم بیاد جلوم همینطور بی هوا,مشته که میزنم تو شکمش,اگرم کسی در دسترس نباشه میرم پایین و اول با دستام شروع میکنم به مشت زدن به کیسه بکس و بعد اگه هنوزم خالی نشده باشم کم کم با سر و صورته که از کیسه پذیرایی میکنم.(بین خودمون بمونه بعضی وقتا که دیگه خیلی اوضاعم رو به راه نیست کلمو میکوبم به دیوار اتاقم بعد که سرم درد گرفت میگیرم می خوابم) این طور خـری(؟) هستم. الانم تو حالت دوم قرار دارم اما این بار دوست دارم یکی رو تیکه تیکه کنم!!! (کیست مرا یاری کند؟!)
موضوع مطلب : درباره ی خودم دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 :: 15:37
یه ایمیل از آرشیو آهنگ های قدیمی ایرانی به دستم رسیده,در صورت تمایل ایمیلتونو برام بنویسین تا براتون بفرستم.
موضوع مطلب : موزیک یکشنبه سیزدهم آذر 1390 :: 12:58
لینک صفحه دلخواه پيوندها |
||